آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

266. برف میاد!

هیچی دیگه برف میاد دیگه ... اولین برف امسال :)  چرا خوشحالم رو نمیدونم! امیدوارم و به رحمت خدا ایمان دارم :) یکشنبه با خاله فرناز قرار گذاشتیم بریم بیرون ولی چون زوج و فرد از دم خونه س من نمیتونستم ماشین ببرم بیرون و خاله جون زحمت کشید اومد منو برد ... اونم کجا؟ خونشون :) تازه طفلی برمم گردوند :) دستت درد نکنه خاله جون :* بسیار چسبید بهمون :) سه شنبه رفتیم خونه ی خاله لیلا و با سپهرک کلی تو بلوار روبروی خونشون بازی کردی :) امروز صبح هم خاله ندا اومد پیشمون :) البته نیلگون رو نیاورده بود ولی بهرحال هفته ی پرباری بود :) 2 شبه بد میخوابی ... فکر کنم دندون دار میشی :) آهان راستی یاد گرفتی هرچی بهت میگیم برمیگردی میگی no !!! ...
30 آبان 1392

254.مریضی مزخرفففففففف!

ممنون از دوست جونایی که جویای حال گل سرخ ما هستن:* والا رو به بهبوده ... مریضیش هم یه جور تبخال دهانی بود! مریضی ها هم جهش پیدا کردن خراااااااااا! دکتر گفت احتمالا کسی که تبخال داشته بوسیدتش ... خوب شاید طرف هم نمیدونسته ولی بهرحال این از این! روز و شبهای مزخرفی داریم هنوز ... روزها در حال نق و ناله:( شبها در حال جیغغغغغغغغغغغ:(( خیلی بده آدم با جیغ از خواب بپره ولی خوب 7-8 روزی هست ما در این احوالیم! حتی بعضا خواب که هستم صدای جیغش رو میشنوم و بیدار میشم میبینم خواب بوده! حالا بگذریم ... بابای مهربونم بیمارستان بستری شد :( 2-3 هفته ای بود که حالت سرماخوردگی داشت و تب و لرز میکرد ... هی میرفت بیمارستان آزمایش میداد و میگفتن عفونت تو بدنته ...
30 مهر 1392

253.تب

2-3 روزه تب میکنی ... دیروز رفتیم پیش دکتر و گفتن داری سرما میخوری ولی نمیدونم چرا حس میکنم داری دندون درمیاری ... در هر حال بیحالی و غذا نمیخوری و اعصاب من داغونه :( شبها بیداریم یعنی تو خواب ولی هر چند دقیقه جیغ میزنی و بیدار میشی و منم مجبورم بیدار باشم ... خلاصه روزهای بدی داریم ... از همه بدتر اینه که همش داری غر میزنی و ناله میکنی و دلم برات کبابه :( زود خوب شو مامانی :*
25 مهر 1392

251. گردش با بابا:)

امروز بابا مرتضی خونه بود ... صبح رفت دندونپزشکی و بعدش خوابید و بعدازظهر میخواست بره بیرون ... منم خیلی خسته بودم گفتم آمیتیس رو هم ببر ... خلاصه لباس تنت کردم و راهی شدین و 2 ساعت توووووووووپ خوابیدم:) دستش درد نکنه:* حسابی حال داد ... ولی خوب همش دلشوره ی نبودن تو رو هم داشتم ... راست میگن آدم سگ باشه مادر نباشه :) همش دلشوره داری با اینکه من از بابا مطمئن تر از خودمم ... خلاصه زنگ زدم ببینم کجایین ... آخه قرار بود استارت ماشین رو درست کنین ولی بازم قرار شده بود یه روز صبح ببره ماشین رو و برای اینکه من استراحت کنم بابا برده بودت باغ پرندگان:) خلاصه که کلیاتی بهت خوش گذشته بود و شنگول برگشتی ... برگشتنه هم از دارتلا پیتزا و مرغ سوخاری گر...
20 مهر 1392

240.شهرکتاب

خاله فرناز برگشته :) دیروز رفتیم شهرکتاب یه دوری زدیم عین این عکس ننداخته ها! 600 تا عکس انداختیم از فینگولوها تو شهرکتاب :))  امیتیس هرجا گیر میاورد مینشست رو زمین! این بار کالسکه شم از تو ماشین نیاوردم چون فایده ای نداره! اونم میشه غوز بالا غوز!  چند تا کتاب جزئی هم خریدم  ... البته وقت نکردم بچرخم ... همش دنبال فینگیلی بودم:)  اینم از کتابهایی که خریدم :) پ.ن : شلوارت تو کمربند صندلیت گیر کرد و پاره شد:( حیففففف 2 بار پوشیده بودیش ! حالا میخوام یه کاری بکنم با کمک خاله هانی بلکم درست شد:) ...
18 شهريور 1392

237.روز دختر!

عزیز دل مامان و بابا روزت مبارک :*    پ.ن : این شیرینی ها رو برات -برام- از سوییت بلیس گرفتم! مثلا به مناسبت روز دختر:) تا گرفتمش هم تو جعبه تکون خورد و مالیده شد به جعبه ههههههه:دی ...
16 شهريور 1392

236.حوصله ی نوشتن ندارم!

تو این چند روز کارای زیادی کردیم ... مثلا پنجشنبه جمعه رفتیم دماوند با خاله لیلا اینا ... کلی آتیش سوزوندین تو و سپهر ... با خاله هانی رفتیم بنی هاشم خرید بهداشتی کردیم ... با مامانی هم امروز رفتیم مولوی برات ملحفه ی رو تشک دم دستی گرفتم و رفتم بالا سر مامانی نشستم تا دوخت :))  ولی نمیدونم چرا حس نوشتاری ندارم! ایشالا درست میشم و برمیگردم:* خوب باش مامانی :*
11 شهريور 1392

235.پاساژ

امروز مامانی و بابایی اینجا بودن ... طفلیا تنها شدن اشکان رفته سلیمانیه ... عصری مامان اینا میخواستن برن و امیتیس زودتر جلوی در بود:)) خلاصه مامان گفت بیا بریم خرید ... رفتیم و پدرمو دراورد ... در این صحنه به زوووور دو نفری دارن میبرنش تو پاساژ :)) رفتیم و کلی راه رفتی و یه جا دیدم زده چاپ عکس روی لیوان ... خلاصه اینو واسه بابا مرتضی گرفتیم  ...
5 شهريور 1392